
من امروز اومدم ( درست تو لحظات حساس کنکور!) تولد نینا جون رو جشن بگیرم؛ نمی دونم حالا باید به
قوله مهری 1موزیک از اریکو بذارم پاشم برقصم یا هق – هق بزنم زیره گریه؟!
باور کردنی نیست؛ بعد از بیش از 14سال دوستی برایه اولین بار روز تولدش پیشش نباشم یا بهتر بگم
پیشمون نباشه، 4ماه بی خبر گذاشتن و رفتن و 1دنیا دلواپسی به خدا کم نیست...
خیلی دلم براش تنگ شده حتی برایه شنیدن صداش، خدا به داد خونوادش علی الخصوص مامان بیچارش
برسه، خونشون شده ماتمکده، کی می دونه کجاست و داره چیکار می کنه، اصلاً زندست؟!
راستش زیاد بلد نیستم حرفایه قلمبه- سلمبه بزنم، بنظر من شاید خودکشی آخرین راه باشه ولی مطمئناً
بهترین راه نیست، بالطبع اگه خواهرش زودتر متوجه دیوونه بازیش نشده بود حالا تشریفش تو اون دنیا
بود؛ خودکشی کاره آدمایه ضعیفه، هر چند که وقتی به خودشم این حرفو گفتم، گفت کی گفته من قویم!
همیشه مشکل اساسی نینا این بود که هم بی نهایت لجباز بود و هم خودخواه، خودخواهیایه اون هیچ وقت
اجازه نداد بفهمه که تو این دنیا فقط « من» حاکم نیست، این وسط 1« ما» هم پیدا میشه، آخرشم نفهمیدم
مشکلش چی بود ولی خوب چه ایرادی داشت اگه به 1نفر می گفت و حداقل کمی آروم میشد، فکر می کرد با
فاش شدن این موضوع غرورش بشکنه، واسه همین همش پنهون کاری کرد، در ضمن فرار از مشکلات به
معنی حل شدنشون نیست، با این کار آدم فقط سره خودشو کلاه می ذاره؛ حالا مثلاً رفته که چی؟!
همش تو این مشکلش دیگرون رو مقصر می دونست ولی آیا غیر از اینه که آدمی بازتاب اعمالشو می بینه؟
بی شک خودشم بی تقصیر نبوده، پس نیازی به سرزنش دیگرون نیست!
به قول پسر داییم موی سفید تو سرمون پیدا نمیشه، میگن بچست و حرفاش هم از رو بچگیه ولی آیا اینایی
که من گفتم، فاصلۀ زیادی از عقل و منطق داشت؟؟؟
به هر حال زندگی رو که نمیشه متوقف کرد و از اونجایی که بهترین لحظات با سرعت نور از تو خاطراتمون
رد میشن ( و برعکس این موضوع هم مصداق داره!)، امسال تولدش برخلاف سالایه قبل چقدر می خواد
دیر بگذره؟... درازتر از شب یلدا، سخت تر از همه چیز تویه دنیا!
عزیزم 18سالگی تجربۀ جدیدیه برای همۀ کسایی که زندگی می کنن نه اینکه از زندگی کردن بریدن.
هر جا که هستی خیلی ساده و با نهایت احساس ولی با دلی پر از غم و چشمی گریون، تولدت مبارک!








